تبليغاتX
دوست داران سوادکوه - حکایات پارسایان 1
حکایات پارسایان 1 سه شنبه 20 شهریور1386 6:55
 - بركت دعاى مادر

محمد بن على ترمذى، از عالمان ربانى و دانشمندان عارف مسلك بود . در عرفان و طريقت، به علم بسيار اهميت مى‏داد؛ چنان كه او را ((حكيم الاولياء )) مى‏خواندند. در جوانى با دو تن از دوستانش، عزم كردند كه به طلب علم روند . چاره‏اى جز اين نديدند كه از شهر خود، هجرت كنند و به جايى روند كه بازار علم و درس، در آن جا گرم‏تر است . محمد، به خانه آمد و عزم خود را به مادر خبر داد. مادرش غمگين شد و گفت:اى جان مادر!من ضعيفم و بى‏كس و تو حامى من هستى؛ اگر بروى، من چگونه روزگار خود را بگذرانم . مرا به كه مى‏سپارى؟ آيا روا مى‏دارى كه مادرت تنها و عاجز بماند و تو دانشمند شوى؟ از اين سخن مادر، دردى به دل او فرود آمد . ترك سفر كرد و آن دو رفيق، به طلب علم از شهر بيرون رفتند. مدتى گذشت و محمد همچنان حسرت مى‏خورد و آه مى‏كشيد .روزى در گورستان شهر نشسته بود و زار مى‏گريست و مى‏گفت: (( من اين جا بى‏كار و جاهل ماندم و دوستان من به طلب علم رفتند . وقتى باز آيند، آنان عالم‏اند و من هنوز جاهل .)) ناگاه پيرى نورانى بيامد و گفت: ((اى پسر!چرا گريانى؟ )) محمد، حال خود را باز گفت . پير گفت: ((خواهى كه تو را هر روز درسى گويم تا به زودى از ايشان در گذرى و عالم‏تر از دوستانت شوى؟ )) گفت: (( آرى، مى‏خواهم .)) پس هر روز، درسى مى‏گفت تا سه سال گذشت . بعد از آن معلوم شد كه آن پير نورانى، خضر (ع) بود و اين نعمت و توفيق، به بركت رضا و دعاى مادر يافته است . - گزيده تذكرة الاولياء، دكتر محمد استعلامى، 

كرامات آسياب

 روزى شيخ ابوسعيد با جمعى از دوستان و ياران خود به در آسيابى -آسياب، محلى است كه در آن جا گندم را آرد مى‏كنند . در آن زمان‏ها، آسياب‏ها با نيروى آب يا باد كار مى‏كرد . بدين گونه كه دو سنگ بزرگ و گرد را بر روى هم مى‏گذاشتند و گندم را ميان آن دو مى‏ريختند.وقتى سنگ بالايى به نيروى آب يا باد مى‏چرخيد، گندم را خرد و آرد مى‏كرد. ? رسيدند . شيخ اسب خود را بازداشت و ساعتى توقف كرد. پس خطاب به ياران گفت: ((همراهان!مانند اين آسياب باشيد كه درشت (گندم ) مى‏ستاند و نرم (آرد) باز مى‏دهد و گرد خود طواف مى‏كند تا- درشت مى‏ستاند و نرم باز مى‏دهد، يعنى اگر شما هم سخن درشت و تلخ و تند از كسى شنيديد، به او نرم و نازك پاسخ دهيد؛ مانند آسياب . ? آنچه سزاوار نيست، از خود براند . )) - برگرفته از: اسرار التوحيد، 

   - آن هم تويى

خواجه مظفر از عالمان خراسان بود و اعتقادى به شيخ ابوسعيد نداشت. روزى در جمعى گفت: ((كار ما با شيخ ابوسعيد آن چنان است كه پيمانه با ارزن. يك دانه، شيخ ابوسعيد باشد و باقى منم .)) مريدى از مريدان‏-يعنى اگر ابوسعيد را با من بسنجند، او مانند يك دانه ارزن در يك پيمانه است و باقى پيمانه منم. ? شيخ آن جا حاضر بود . چون سخن خواجه مظفر را شنيد، برخاست و پيش شيخ آمد و آنچه از خواجه مظفر شنيده بود، باز گفت . شيخ گفت برو و با خواجه مظفر بگوى كه آن يك دانه هم تويى، ما هيچ چيز نيستيم. - اسرار التوحيد،

نوشته شده توسط محمود بهرامزاده  | لینک ثابت |